تبلیغات
سمبل - سیب

سیب

تاریخ:یکشنبه 20 اردیبهشت 1394-09:09 ق.ظ

کلاس اول ابتدایی بودم تو محله سپیدار اهواز .

از اون محله های داغون با بچه های پابرهنه جنگ زده.

مادرم برای تغذیه بهم یک سیب قرمز میداد .

معمولا یادم می رفت سیب رو بخورم .

یه مدتی بود متوجه شده بودم که سیب توی کیف بعد از زنگ تفریح ناپدید میشه.

نمی دونستم کار کیه .

تا اینکه یک روز دوتا پسر کلاس پنجمی رو دیدم که دارن از کیفم سیب می دزدند.

ناگهان ناظم پشت سرم سبز شد با انگشت اشاره کرد صدات در نیاد . پسرها سیب رو دزدیدند تا اومدن از درب کلاس خارج بشن ناظم افتاد بجونشون چنان میزدشون که اسرائیلی ها اسراء فلسطینی رو اونجوری نمی زند. او دو تا پسر فرار می کردند و ناظم با اردنگی دنبالشون می کرد.

اون آخرین سیبی بود که من به مدرسه بردم.



نوع مطلب : دلنوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
foot pain
شنبه 18 شهریور 1396 04:48 ب.ظ
Hi, I log on to your blog like every week. Your humoristic style is witty, keep up the good work!
terryhorne.hatenablog.com
دوشنبه 23 مرداد 1396 04:21 ب.ظ
Hello there! This blog post couldn't be written any better!
Looking through this post reminds me of my previous roommate!
He constantly kept preaching about this. I will forward this post to him.
Pretty sure he will have a good read. I appreciate you for sharing!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر